خب بعد از مدت ها تصمیم گرفتم هر جوری هست یه خدمتی به سهرابم بکنم، سهرابم مایه پیروزی های اخیر و راهنما و راهگشای، همه بسته های اخیر .
طفل پاورچین پاورچین
دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طفل پاورچین . . . کوچه سنجاقک ها:
سهراب کودک که اینجا از دید و نه از زبان سهراب کامل، بیان میشه، به دنیایی غیر از دنیای اسبق کودکیش نزدیک شده و ما همه همینطور هستیم وقتی به ناشناخته ای نزدیک می شیم، خیلی آهسته و پاورچین به سمتش میریم، اینجا هم منظور سهراب همینه، دنیای جدید برای طفل عجیب و ثقیل هست، نمی تونه مثه دنیای قدیمیش باهاش کنار بیاد پس پاورچین پاورچین جلو میره
بعد، کودک در کوچه سنجاقک ها دور میشه، اول یه تعبیر از کوچه سنجاقک ها بگم، سنجاقک ها اکثر اوقات در حال پرواز هستن و مدام هر گوشه و کناری روی زمین، درخت، بوته ها، گل ها، سنگ ها و . . . همه می نیشینن، خب پس کوچه سنجاقک ها باید اینطور تعبیر بشه که به هر چیزی ناخنک زدن، از هر چیزی سردرآوردن، کنجکاوی و سرک کشیدن همه جا
خب کودک این رفتار جدید رو ادامه میده تا جایی که دیگه توی همین رفتار، گذاشته میشه، اینکه سهراب گفته "دور شد کم کم" برای اینه که به صورت تدریجی کودک از کنجکاوی های سنجاقک وار، به دریافت از محیط میرسه، البته کودک در طی این روال، رشد می کنه و دیگه کودک نمی مونه، پس وقتی به دریافت میرسه دیگه کودک نیست و باید گفت طفل دور شد (یا به تعبیری کودک ماند)، در کوچه سنجاقک ها، یعنی کودکی در رفتار سنجاقک وار تمام شد .
بار خود را بستم . . . :
بار خود را بستم، کنایه از آماده شدن هستش، بچه ها فکرهاشون خیلی کوتاهه و به اندازه شنیده هاشون نیست، به اندازه دیدنیهاشونه، برای همین تصوری که از جهان دارن همون محیطی هست که می بینند، سهراب برای دنیای کودکی از کلمه شهر استفاده می کنه، زیرا تمام خیالات کودک به وسعت یک شهر بیشتر نیست، یعنی خیالات کودک از شهر خودش (محیط خودش) فراتر نمیره.
فعل رفتم، یعنی با اراده خودم رفتم . نشدم و کسی هم منو نبرد، خب بعد از آماده شدن (بار خود را بستم) رفتن رو انتخاب می کنه، ببینین چون دنیای جدیدی، که قصد ورود به اون رو داره، هنوز ناشناخته است، سهراب از ورود به دنیای جدید نمیگه، و در عوض از خروجش میگه : از کودکی خارج شدم .
صفت سبک برای خیال، نشون دهنده ذهن بی توجه و افکار کوتاهه، و باید بگیم زندگی بدون استدلال . خیال ها و افکار کودک آونقدر سطحی و ساده هستن که پردازششون سبکه . ما به غذاهای چرب می گیم سنگین، چون دیر هضم هستن، اما بطور مثال غذاهایی که چربی کمی دارند رو غذاهای سبک حساب می کنیم چون هضمشون راحته !
افکار کودک هم چون به سادگی پردازش می شن و در ذهن زیاد جا خوش نمی کنن، از اینرو گفته شده، خیالات سبک .
دلم از غربت سنجاقک پر:
گفتیم طفل رفتار سنجاقک وار پیدا کرده بود، اما پس از بزرگتر شدن، این رفتار با همون سن خودش، در زمان خودش موند، و خب این جا، اون طفلی که رفتار سنجاقک وار پیدا کرده بود، با نام سنجاقک آورده میشه، عرضم اینه: سنجاقک همون طفلی هست که رفتار سنجاقک وار داره .
دلم از غربت سنجاقک پر یعنی بزرگ شدن همراه با درک این اتفاق هست، به محض دور شدن از دوران سنجاقک بودن، احساس غربت به سنجاقک دست میده، سنجاقک در دوران جدید غریب هستش، کودک متعلق به گذشته است و در زمان حال مثله یه غریبه است .
فرض کنیم از شهر خودمون به شهر جدیدی می ریم خب مسلما در دل احساس غربت می کنیم، شاید به رو نیاریم و این احساس رو در ظاهر نشون ندیم اما در دل می دونیم که غریب هستیم .
پر: پر بودن این احساس، بیان کننده جهشی بزرگ هست، پر بودن کمیت غربت رو بیان می کنه، ببینین اگه ما از محله خودمون دور بشیم اما هنوز توی شهر خودمون باشیم غربتی که احساس می کنیم بسیار کمتر از وقتیه که از شهر خودمون به شهر جدیدی رفته باشیم، پس این جا که سهراب از پر بودن دل گفته، بیان کننده یک جهش بزرگ در معرفت هستش .
البته سایر دوستان تعبیر دیگه ای داشتند .
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این چند مصراع، از زبانی گفته شده که کودکی رو از زاویه ای فیلسوفانه، توصیف می کنه و نه از زبان خاطرات کودکی و نه به زبان کودکی .
سهراب در این جا فراقت دنیای کودکی رو به زیبایی توصیف می کنه، از بجا موندن خاطره تکرار عیدها در دوران کودکی، همه ما خوب می دونیم که عید برای بچه ها معنی دیگه ای داره و برای همین بچه ها منتظر عید هستن و بارش عید به نظر من، خاطره های پی در پی عید، هست .
یک چنار پر سار، منظور دنیای ما آدم هاست اما چرا پر سار ؟ وقتی پر از سار هست، پر از شلوغی ِسر و صداست . دنیای بچه ها هم همینطوره .
صفی از نور و عروسک : سهراب در دوران کودکی از هر شیء و هر اتفاق ساده ای می تونسته الهام بگیره، خب یه کودک در روزمرگی کودکانه اش به مراتب و به صورت متعدد، با اشیاء مخلتف و اتفاقات مختلف روبرو میشه و سهراب از این رودرو شدن با جهان اطرافش، دریافت های عمیقی داره، دریافت های عرفانی و نورانی .
یک بغل آزادی : این بیان، آزادی کودکانه رو محسوس تر می کنه، و احساس فراقت رو منتقل می کنه و همیچنین، کودک با آزادی جسمی و ذهنی، هر چیزی رو می تونه در دست بگیره دوست داشته باشه و یا متنفر باشه .
حوض موسیقی : از دید میثم، سهراب بر این عقیده است که در دوران کودکی هر چیزی با کودک صحبت می کنه و این صحبت کردن، بسیار ساده انجام می گیره و نیازی نیست که انسان سعی بکنه با محیط اطرافش رابطه برقرار بکنه، محیط به خودی خود درای کلام هست .
سهراب معتقده که کودکی به زبان محیط نزدیک تر هست، اما چرا ؟
یک کودک دنیای کودکانه داره و براحتی دنیای خودش رو، کودکانه لمس می کنه و بهتر بگم، زندگی کودک، کودکانه است . اما زندگی بزرگ ترها، شاید به اندازه اونها نیست . ارتباط کم رنگ بزرگ ترها با محیط اطرافشون باعث شده که ارتباط کودکانه کودک با محیط اطرافش، ارتباطی سعادت مند تلقی بشه .
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید :
وقتی در خانه تنها هستیم، گاهی برای تازه شدن خیال و نگاه، به کنار پنجره می آییم تا چیزهای دیگری، به جز این اشیائی که ساعت هاست می بینیم، ببینیم .
همیشه در تنهایی هاست که انسان به تماشای چیزهایی می رود که هرگز ندیده، یا به تجاربی که هرگز کسب نکرده، حرف زدن با خدا، کمال تنهایی است و وقتی تنهایی به کنار پنجره می آید یعنی، پاسخ خود را هم گرفته .
و از سویی سهراب منظورش این بوده که در تنهایی هایش به مکاشفه می رفته .
شوق می آمد . . . . بازی می کرد :
شوق می آمد و احساس را بیشتر می کرد، یا احساس ِشوق بیشتری می کرد، منظور اینکه : احساس کردن از روی شوق بود، هر چه شوق بیشتر می شد احساس هم بهتر می فهمید .
فکر بازی می کرد، یعنی کنجکاوی می کرد و اشاره به آزاد بودن از غم و قصه نیز هست . سهراب همیشه می گوید که درون من شاد و خندان است .
میوه کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میوه کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب :
اشاره به کودکی اش دارد که سهراب در کودکی الهامات خدا را حس می کند و به اندازه روح خود می تواند این الهامات را درک کند و از آن جا که روح سهراب ِکودک هم، در کودکی ِخود بوده این الهامات در نظر سهراب ِامروز، مانند میوه کال، برای آن روزها هستند .
آب بی . . . می چیدم :
فراغت فکر در دوران کودکی را به تصویر می کشد، و می گوید در کودکی برای زندگی کردن، به فکر و ایده و عقیده نیاز نبود . به گفته دکتر کرمانی، دچار عقل استدلالی نشده بود .
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد :
در انارستان ها تا زمانی که انارها نارس باشند چیده نمی شوند، رسیده شدن انار، ترک خودن انار را در پی دارد، پس وقتی اناری ترک بردارد رسیده شده است و دست برای چیدن به سمت انار بلند می شود مانند خواهش کردن و دعا کردن نزد پروردگار که دست به منظور دعا به بالا برده می شود . این معنی ظاهری این مصراع است، اما :
در حقیقت انار در این مصراع به معنی درون انسان است و ترک برداشتن انار، اشاره به، رسیدن به حالات عرفانی را دارد، یعنی درون انسان به سعادت لحظه ای می رسد (پرنده مردنی است، فروغ) هر گاه انسان به سوی معبودش می رود، و سفره دل باز می کند و در حالتی عرفانی غرق می شود دست نیازش، از خدا، خواهش خود را می طلبد .
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت :
آواز پرندگان و در کل شنیدن هر صدایی در اطراف، نه با گوش، بلکه با سینه درک می شد . منظور از سینه، محل تجمع احساسات انسانی است .
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باغ ما در طرف سایه دانایی :اضافه استعاری هست۱.اشاره به اینکه زندگی هنری و فرهنگی ای داشتند۲.کودکی سهراب در باغی (زندگی ای) بود که دانایی وجود نداشتمورد دوم قوت بیشتری داره، هر چند مورد اول نقض نخواهد شد اما معنی ابتدایی این جمله، مورد اول هست ولی معنی نهایی، همون مورد دوم هستمنظور سهراب از سایه، "خالی" هست و اینجا هم سایه دانایی، یعنی جای خالی دانایی .
احساس و گیاه : (تشخیص، استعاره)اول اینکه اشاره به زندگی شان دارد که با طبیعت سروکار داشتند و دوم اینکه برگ با یک گره به ساقه متصل است و به نظر من برگ رو همون احساس در نظر بگیریم و احساس رو تمام حواس آدم (بدن و جسم مادی) که با دنیا در ارتباط هست و گیاه هم آدم.
نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه :توی قفس پرنده ها یه آینه کوچولو می ذارن که زیاد هم دلتنگی نکنه !!!قفس رو دنیا در نظر بگیریم و نگاهی که قفسش رو خوووب می بینه و آینه، واسه اینه که خودش رو هم خوووب می بینه، حالا در یک لحظه هر دو نگاه (هر دو فکر) با هم، میشه نقطه برخورد .
قوسی از دایره سبز سعادت :شکل دایره : دایره، تکامل اشکال است !!! هر چقدر اضلاع یک شکل بیشتر باشد به دایره نزدیک تر است پس هر چقدر "دایره ای تر" باشد به سعادت نزدیک تر است. به اعتقاد عده ای (یونانیها) دایره کامل در دنیا وجود ندارد (سعادت کامل وجود ندارد)، و سهراب هم گفته : "شاید" یک منحنی از این دایره بود
دایره سبز سعادت :استعاره از بهشت استانسان قبل از هبوط (اخراج از بهشت و اسکان در زمین) در دایره سبز سعادت (بهشت) قرار داشت


