X
تبلیغات
چهره بلاگ
سهراب ی تر - شرح اشعار سهراب سپهری
.... هم نورد افق‌های دور باید شد ....
سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 21:28

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید

 

شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت

 

فکر بازی می کرد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید :

 

وقتی در خانه تنها هستیم، گاهی برای تازه شدن خیال و نگاه، به کنار پنجره می آییم تا چیزهای دیگری، به جز این اشیائی که ساعت هاست می بینیم، ببینیم .

 

همیشه در تنهایی هاست که انسان به تماشای چیزهایی می رود که هرگز ندیده، یا به تجاربی که هرگز کسب نکرده، حرف زدن با خدا، کمال تنهایی است و وقتی تنهایی به کنار پنجره می آید یعنی، پاسخ خود را هم گرفته .

 

و از سویی سهراب منظورش این بوده که در تنهایی هایش به مکاشفه می رفته .

 

 

شوق می آمد . . . . بازی می کرد :

 

شوق می آمد و احساس را بیشتر می کرد، یا احساس ِشوق بیشتری می کرد، منظور اینکه : احساس کردن از روی شوق بود، هر چه شوق بیشتر می شد احساس هم بهتر می فهمید .

 

فکر بازی می کرد، یعنی کنجکاوی می کرد و اشاره به آزاد بودن از غم و قصه نیز هست . سهراب همیشه می گوید که درون من شاد و خندان است .