سهراب ی تر

سهراب ی تر

سهراب ی تر - شرح اشعار سهراب سپهری
سهراب ی تر

سهراب ی تر

سهراب ی تر - شرح اشعار سهراب سپهری

حجم سبز: صدای دیدار - 1

ظهر از آیینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت  

با قرار دادن هر دو آیینه روبروی هم تصویر بی نهایتی رو خواهیم داشت. بی نهایت شدن تصویر منوط به قرارگیری دو آیینه دقیقا در یک خط میشه. اینجا که از ظهر صحبت میکنه اشاره به این دقت داره. دقیق روبروی هم. در جای دیگه میگه «بینش همشهریان، افسوس، بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود» این اشاره داره به این حقیقت که کسی محیط رونق نارنج ها رو نمی دید. بدترین حالت خط مماس هست که هرگز همدیگه رو قطع نمیکنن و بهترین حالت خط عمود هستش که در جای دیگه میگه «آنوقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم، تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید» در اینجا استوا (و در قطعه شعر مورد شرح ظهر) اشاره به محل برخورد عمودی داره. 

«به» هم میوه هست و هم وضعیت یا کیفیت بهتر. اینطور تصور کنیم که یک به رو در میان آیینه هایی که دو به دو روبروی هم قرار دارن گذاشتیم. این تصویر تا بی نهایت ادامه داره. اگه این تصویر، در واقع، کیفیت بهتر باشه و هر آیینه یک بعد از زندگی، اونوقت یعنی «به» در تمام ابعاد زندگی و تا انتهای هر بعد جریان پیدا میکنه. میتونیم بعنوان یه تعمیم عشق رو بجای به قرار بدیم و این یعنی کانون زندگی و هستی خودمون رو عشق قرار میدیم. اما سهراب، برخورد عمودی با هر چیز رو کانون زندگی میدونه با وابسته کردن کل عبارت به ظهر. ظهر از نظر معنوی تابش عمودی خورشید به زمین به حساب میاد که درواقع نزدیک ترین فاصله هم هست. باید گفت بخاطر ظهر و به عبارت دیگه بخاطر قرار گرفتن در نزدیک ترین فاصله (به هر چیز، فرقی نمیکنه اون چیز چی باشه مهم نزدیک ترین فاصله س که بیشترین شناخت رو میسر میکنه) تصویر به حاصل شده.   

آیینه هر بعدی از زندگی می تونه باشه. هر بعد از زندگی آینه ای هست به قد فهم کسی که در مقابلش می ایسته. نقش هر بعد، تعلیم کسی هست که در مقابلش می ایسته. اینکه میگم کسی که در مقابلش می ایسته بخاطر اینه که زندگی و در مقیاس کامل تر جهان ابعاد نامحدودی داره و هر کس با بخشی از این ابعاد روبرو میشه. پس تا مقابل هر بعد نایستیم از اون بعد چیزی نمیتونیم تعلیم بگیریم.

حجم سبز: ندای آغاز - 1

مادرم در خواب است،

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر؛

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد،

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید،

بالش من پر آواز پر چلچه هاست.


در ابتدا وقتی میگه: مادرم، منوچهر، پروانه و همه مردم در خواب هستن به طور ضمنی اشاره میکنه که من بیدارم و این خواب و بیداری شعاریه، خواب از جنس غفلت و بیداری از جنس آگاهی. در ادامه هم حالی که از این بیداری نشات میگیره رو با عبور آرام شب خرداد توصیف میکنه. بعد با اشاره به ربوده شدن خواب صراحتا به بیداری خودش اشاره میکنه و ادامه میده که این بیداری من رو به هجرت فرامیخونه. حتی میگه محلی که استراحت من در اونجا مستقر میشه (بالش من) مملو از صدای پر پرستوهاست (آواز پر چلچله) استعاره ای از ندای کوچ یا هجرت.
برگردیم به: شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد. اینو گفتم که اینجا حالی که از آگاهی براش شکل گرفته رو بیان میکنه. نکته اصلی ابهام زا در اینجا خرداد هستش. در تقویم ایرانی دو تا خرداد هست یکی ماه خرداد و یکی روز خرداد. اگه اینجا خرداد رو ماه خرداد در نظر بگیریم شرح شب خرداد گره میخوره چرا که خرداد یک ماه هست و شبی که خرداد رو آبستن باشه وجود نداره مگه اینکه فانتزی عمل کنیم و اردیبهشت رو در نظر بگیریم... در حال حاضر به سراغ روز خرداد میریم. ششم فروردین ماه روز خرداده. تاریخ ایرانیا رویدادهای مهمی رو به این روز نسبت میده که باعث شده این روز رو به نام روز امید هم نام گذاری کنن چرا که انتظار میره در آینده هم در چنین روزی ناجی ایرانی ها ظهور کنه. پس شب خرداد، شبی که آبستن چنین روز با شکوهی هست در نظر کسی که آگاهی داره بسیار آرام میگذره. عبور زمان رو در مقیاس ثانیه ها درک میکنه؛ سهراب برای توصیف درک زمان، از سرعت کند زمان در مرثیه خوانی استفاده میکنه. تکنیک‌های دیگه ای هم برای توصیف کندی گذر زمان میشه تصور کرد اما استفاده از مرثیه به نظر من برای اینه که شب خرداد روزی رو به بار میاره که امید میره با ظهور منجی عدالت برقرار بشه و ناگواری های گذشته دیگه تکرار نشن و این عبور کند شب بسان مرثیه ای برای ناگواری های گذشته س. در مقیاس ماکرو، همه دوران های تاریخ بشریت شب خرداد محسوب میشن و همه در انتظار روز موعود روز برپایی عدالت هستن و تا اون روز همه روزه مرثیه بی عدالتی ها خوانده میشه و چقدر کند و آهسته باید از دل این مصائب و ناخوشی ها عبور کرد.
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد. در اینجا پتو ابهام زاست پس باید به سراغ معمای پتو و ارتباطش با اونچه در قبلش گفته شده رفت. البته در نظر داشته باشیم که اینجا کلید مشخصی برای شرح این قسمت وجود نداره شاید این شرح خوشایند شما نباشه، بهرحال، عناصری که در این قطعه به کار برده شده شاید بتونن در تاویلی دیگر هم جا بگیرن. قبلا پتوها بیشتر نقش هایی شبیه به نقش فرش ها داشتن امروزه دیگه کمتر پتویی هست که نقشی شبیه به نقش فرش داشته باشه. نقش فرش قرینه ای نمادین از باغ های ایرانی هاست. در حاشیه نقش فرش ها، جوی ها و احتمالا چمن زارها و سنگ چین هاست و در وسط هم طرحی از درختان باغ که شبیه به مو (انگور) هست زده میشده. روز خرداد به عنوان با شکوه ترین روز، در قرینه نمادین نقش پتو جای باغ رو میگیره. حاشیه حاوی جوی آبی هستش که به سمت این باغ روانه و البته باغ رو هم به طور کامل در بر گرفته و بنابراین میتونه مجاز از سمت و سوی روز خرداد یا تمرکز به این روز باشه. در این حالت،  نسیمی که از این جوی آب برمیخیزه تمرکز یا اشاره به سمت باغ داره پس باید مجاز از خیال و اندیشه ای باشه که به روز خرداد معطوف شده. خنک بودن نسیم وصف اندیشه س که دلپذیره و القایی از سر تشویش و دلواپسی نیست. حالا ساده میشه گفت که: فکر کردن به روز خرداد خواب رو از سر من بیرون میکنه. سبز بودن حاشیه به نظر من استعاره از زنده یا در جریان بودنه که در اینجا توصیف کننده معطوف بودن به روز خرداده.

شرق اندوه: و شکستم، و دویدم، و فتادم - 1

بعنوان پاسخی برای درخواست یکی از دوستان گرامی برای شرح «پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز».


برای شرح این قطعه باید به سراغ ابتدای شعر رفت جایی که «دیدن» رو آدرس میده.

هر تکه نگاهم را جایی افکندم، پر کردم هستی ز نگاه. این بیت یکی فبل تر هستش. صحبتی غیر واقعی میکنه از اینکه جاهایی از هستی خالی بوده اند و من با افکندن نگاهم به اونجاها تمام هستی رو پر کردم. دقت کنیم که نگاه رو از هستی پر نمیکنه. مضمونش اینه که به سراغ دست نخورده ها و بکرها رفتم. جاهایی که قبلا بهشون اشاره نشده بود و یا در انزوا به سر می بردن. در ادامه میگه: بر لب مردابی، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم، رفتم به نماز. این تاکیدی بر قطعه قبلی داره و استدلالش اینطور میشه که کسی برای دیدن محبوب خودش – در اینجا با توجه به «رفتم به نماز» در نگاه اول باید بگیم که محبوب در اینجا خداست – به سراغ مرداب نمیره که برعکس به سراغ زندگی ها، طراوت ها و شادابی ها میره. از اونجایی که سهراب جاهای خالی هستی رو با نگاهش پر کرده (یعنی جاهایی که نگفته شده بودن که در اونجاها هم خدا رو میشه دید، من خدا رو دیدم و با این دیدن اثبات کردم که جای خالی در هستی وجود نداره و همه جا پر هست از حضور خدا؛ پس من با نگاهم هستی رو پر کردم) بنابراین باید گفت لب مرداب هم یکی از اون جاهای خالی بوده که با دیدن «لبخند تو» اینجا هم به همون شکلی که گفته شد پر میشه از حضور خدا. در ادامه هم به تبع درک حضور خدا به نماز میره. در بیت بعدی هم به طور مشابه جای دیگه ای رو بیان میکنه جایی که کسی در اونجا دنبال خدا نمیگرده و یا بهتره بگیم در پی درک حضور خدا، چنین جایی رو جستجو نمیکنه، اون جا «در بن خار» هستش که میگه: در بن خاری یاد تو پنهان بود و...

حجم سبز: پشت دریاها - 1

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است


و اما یکی از اعجازهای خاص و منحصر به فرد سهراب. از «کودک» شروع میکنیم که قبلا هم در موردش صحبت کرده ایم و گفتیم که کودک عاری از تعلقات نفسانیه و خواهش های کودک از سر کشش، جذب و در یک کلمه از سر عشق ایجاد میشن. عشق نیرویی هست که سهراب، چرخه زندگی رو با اون مدل شناسی می کنه. کلمه «کودک» اشاره به کودک واری داره و نه خود کودک و یا ایام و سنین کودکی. از اونجا که کودک عاشقانه به دنبال خواهش ها میره، موجودیتی در مدل سازی و جهان بینی سهراب نمود پیدا میکنه که سهراب میتونه با اون، یک عاشق آرمانی رو به تصویر بکشه و مجاز بکنه. پس این دلیل استفاده از «کودک».

خب، اجازه بدید بریم سراغ ده سالگی. دو نکته قابل توجه در این عدد وجود داره. اول اینکه: عدد ده، اولین عدد دو رقمیه. پس کودک ترین عدد از اعداد طبیعی دو رقمی به حساب میاد. دوم اینکه: عدد ده در سری اعداد پس از عدد نه (9) قرار داره که این عدد خودش نشون دهنده عمق و انتهای تنهاییه (قبلا در موردش صحبت کردیم: ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد...) پس در واقع عدد ده سر آغاز یک فصل جدید در مسیر رو به جلو رو نشون میده. به طوری که، ویژگی قابل ذکر این فصل جدید زوجیت هست.

حالا میتونیم عبارت «کودک ده ساله» رو تعبیر کنیم. کودک که نماد عاشقه و صفت ده ساله نماد زوجیت. پس میتونیم بگیم که این عبارت، استعاره از یک عاشق تازه مزدوج هست. میدونیم که عاشق همیشه با معشوق هست، بودن فیزیکی یا غیر فیزیکی فرقی نداره، عاشق آرمانی همیشه با معشوقش زندگی رو سپری میکنه.

عبارت «شاخه معرفت» به نظر شما چی میتونه باشه؟ یک عاشق چه چیزی رو همیشه در دستش داره؟ باید چیزی باشه که مرتبط به عاشق بودن اون باشه دیگه! وگرنه موجودیتی (کودک = عاشق) که در این قطعه شعر، شاخه معرفت رو به دست داره، یک عاشق نبود! دو نکته اینجا وجود داره: اول اینکه شاخه معرفت به چی بر می گرده و دوم اینکه چرا «معرفت».

وقتی جهان بینی سهراب، هستی رو از منظر عشق مدل میکنه، خب مسلما باید گفت که تنها راه شاخت (= کسب معرفت) و یا بهترین راه شناخت، عشق هست! موجودیت آرمانی این قطعه شعر (کودک) هم گفتیم درواقع مجاز از عاشقه و در مقام عاشق قرار داره. معرفت در اینجا نشون میده که، کودک چیزی رو در دست داره که بهش شناخت داره و یا اینکه، بواسطه اون (یعنی شاخه) میتونه به شناخت دست پیدا کنه (شاخه ای از معرفت که کودک میتونه با گرفتن و بالا رفتن از اون شاخه، معرفت و یا معرفت های بیشتری کسب کنه).

نکته خارجی: تا اونجا که من میدونم در کتاب مذهبی ما گفته شده که آدم رو زوج آفریده اند. خب یه شرح اجمالی اگه بخوایم بدیم اینه که، فرد مجرد به تکامل نمیرسه یا تکمیل نمیشه یا آدم کامل نمیشه.

خب اینجا بودیم که عاشق (کودک) شاخه ای از معرفت در دست داره که با بالا رفتن از اون، معرفت کسب میکنه. نکته مهم که باید در نظر داشته باشیم (گفتیم قبلا) اینه که، عاشق در این قطعه شعر، مجرد نیست! تازه مزدوج هست ^__^ در ابتدای فصل زوجیت قرار داره. و اگه قرار باشه که آدمِ کامل شدن (اشاره به نکته خارجی) از راه زوجیت بگذره و عاشق (کودک) به عنوان نیمی از اون آدم کامل به حساب بیاد؛ اونوقت باید بگیم که نیمه دیگرش که معشوقش (زوجش) هست در این قطعه شعر، نقش شاخه ای از شناخت (معرفت) رو داره.

هنوز یادمون هست که در جهان بینی سهراب، شناخت از طریق عشق امکان پذیره و رابطه بین کودک و شاخه معرفت (عاشق و زوجش) در این شهر آرمانی سهراب و در پشت دریاها، تنها میتونه عشق باشه. در این قطعه شعر، سهراب میگه که در آرمان شهر من، تنها رابطه بین هر زوج عشقه؛ عشقی آنقدر صادقانه، بی پیرایه و صمیمی که راهی برای شناخت و معرفته.


شرحه شرحه


«و اما تاکید من بر این ظرایف بیشتر از آن روست که متذکر شوم، رمانتیسیسم سپهری حتی در گرایش به دین طبیعی، از نوع احساسات بی ضابطه و مفرط مقلدان وی که گاه تا حد دلزدگی پیش می رود نیست؛ کسانی که به قول سهراب آنقدر از «حال» می گویند که آدم را به یک جور «تهوع حالی» دچار می سازند (هنوز در سفرم؛ صفحه 81)، بلکه در احساسی تر ین اشعار سهراب هم می توان صلابت فکر و زبان شاعرانه را مشاهده کرد که از وظیفه خود یعنی صنعت پردازی هنری عدول نمی کند» (فرزاد اقبال).


کتاب «شرحه شرحه، شرح اشعار سهراب سپهری» تالیف دوست عزیزم فرزاد اقبال، تفاسیر بی نظیری در رابطه با دو شعر «صدای پای آب» و «مسافر» رو مطرح می کنه که ضروری دیدم این کتاب رو به علاقه مندان شاعر آب و آیینه معرفی کنم.

شابک کتاب: 9786005535549