...
شعر نیایش از دفتر شرق اندوه هستش که من خیلی این شعر رو دوست دارم. این قطعه بالایی رو از شعر نیایش انتخاب کردم چون به نظرم این قطعه به درستی عشق رو از منظر سهراب بیان می کنه. تو شرح قسمتی از شعر "هم سطر هم سپید" در مورد عشق از منظر سهراب صحبت هایی شده بود (گنجشک محض می خواند). سهراب لازمه عشق رو اخلاص میدونه :) و یا نتیجه عشق رو اخلاص میدونه. اخلاص چیز دور از دسترسی نیست! برای همین سهراب سعی میکنه با مثال های عالی از زندگی روزمره خودمون، رسیدن به وضعیت اخلاص رو برامون قابل مشاهده بکنه. ببینین اونقدر کار سهراب عالی انجام میشه که من وقتی میخوام توضیح بدم شاید درک این مطلب رو مشکل تر بکنه!!
یه مثال که احتمالا بارها هم شنیدین در مورد عاشق و معشوقی که چندین بار عاشق به درب منزل معشوق میره و پس از کوبیدن درب سوال میشه که "کیه" و خب جواب میده "منم" و معشوق ردش میکنه تا بالاخره زمانی که طرف به عشق واقعی رسیده و در پاسخ "کیه" جواب میده "کسی نیست! پشت درب هم تویی". این پاسخ از اینجا مد نظر منه که دقیقا معنای اخلاص هستش، عاشق پشت درب دیگه خودش رو نمی بینه. در تکاپوی رسیدن به معشوقش خودش رو فراموش کرده و چیزی جز معشوق، در درونش نیرو ایجاد نمیکنه.
نکته: اینجا تو این مثال دو وضعیت برای عاشق وجود داشت، وضعیتی که واقعا عاشق شده بود و وضعیت ادعای عاشقی. سوال مهم که نکته رو ملموس میکنه اینه که چه چیزی باعث شد که از ادعای عاشقی به عاشقی واقعی برسه؟ آخر پاراگراف قبلی نوشته بودم "تکاپوی رسیدن به معشوق" این همون عشق هستش. عشق در "فاصله" بوجود میاد نه در "اتصال". عشق صدای فاصله هایی است که غرق ابهام اند.
قطعه ای که از شعر نیایش انتخاب کردم به دو بخش "بی تابی" و "بی رنگی" تقسیم میشه. این بی رنگی، همون اخلاص هستش که نیایش رو توصیف کرده: نیایش بی رنگ. تو مثالی که گفتم، مدعی عاشقی از فرط جدایی یا همون "فاصله" به عاشقی رسید، این وضعیتی که عاشق مدعی در حال انتقال به وضعیت عاشق واقعی بود، در این قطعه از شعر سهراب با "بی تابی" بیان شده. بی تابی عاشق مدعی آنقدر ادامه یافت و صیقل خورد و چکش کاری شد تا نهایتا منجر به بی رنگی در ابراز علاقه شد.
امیدوارم حالا بهتر بشه درکش کرد. ما بی تاب و نیایش بی رنگ؛ ما بی تاب تو ایم و جز تو در نیایش ما چیزی نیست و اصلا چیزی نمیتونه باشه.
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی - جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد
ساعت ده نمیشد؟ یا هشت؟ "نه" آخرین عدد از دنباله اعداد تک رقمیه. یعنی اعداد تنها، و آخرین عنصر این دنباله اشاره به "پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل" داره.
در مورد "تر شدن". تر شدن اینجا اشاره به "درک" وجود نرده داره. یعنی با عبارت "تر شدن" بیان می کنه که به وجود نرده هشیار شدم.
اما "نرده"، اول کاربرد نرده چیه؟ مثلا: نرده برای جلوگیری از سقوط از ایوان. مخصوصا با هدف حفظ جان کودکان، اغلب نرده استفاده میشه. بنابراین ماهیتا، نرده میل به معنایی، مانند سد و مانع می کنه.
نکته ای که اینجا هست اینه که در این مصرع اشاره ذهنی به نزول باران میشه اما در واقع حرفی از بارش باران زده نمیشه! اما قطعا این مصرع در ذهن مخاطب یک بارش باران رو تداعی می کنه. در جاهای دیگه سهراب از "ابر" به نشانه گرفتگی یا دل گرفتی استفاده کرده، (من دلم گاهی مثل یک ابر می گیرد وقتی ...) بنابراین و با توجه به تشریح "ساعت نه" که در ابتدا بیان شد، "تر شدن" اشاره به گریستن داره و نه بارش باران. نکته بعدی اینه که بارش باران به عنوان نزول رحمت الهی مورد توجه قرار میگیره، که گریستن، در دو مصرع بعدی به باران پیوند داده میشه، پیامد این پیوند رحمت بودن گریستن رو بیان می کنه. در یادداشتهایی از لینکلن به فرزندش می خوانیم که "از اشک ریختن خجالت نکش" این جمله دربردارنده پیامی است مبنی بر نیکو بودن گریستن. در دومین مصرع بعدی، پای عروسک به صحنه کشیده میشه. عروسک نمادی از دنیای کودکی است. و کودکی به یادآورنده عصمت. که ورود عروسک با این تعبیر، شرح مصرع یادشده را تایید می کند.
اما برگردیم به سراغ نرده، آیا نرده اشاره ای به "مانع سقوط" و یا اشاره ای به "مانع رهایی" دارد؟ بهتره که به سراغ ادامه این شعر بریم و ببینیم وجود نرده به عنوان یک مانع، نهایتا پس از سپری شدن حالت مقطعیه "ساعت نه" باعث تشکیل چه وضع و حالی خواهد شد!
ابرها رفتند. یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز...
این نرده ی مانع، که صرف نظر از اینکه مانع چه چیزی شده است، پس از رفتن ابرها، باعث "رسیدن" به یک هوای صاف ... شده است. با این اوصاف، این نرده آیا یک مانع خوب بوده است یا بد؟ به عبارتی دیگر مانع ِ سقوط بوده است یا مانع ِ رهایی؟ در این مصرع ها که صحبت از یک هوای صاف، یک گنجشک و یک پرواز می شود، به روشنی نشان داده شده است که "عدم عبور از نرده" (به هر دلیلی: خواه نتوانستن در عبور، و یا خودداری از عبور) پایه ای برای هوای صاف و ... می باشد. پس تعبیری که از نرده باید داشته باشیم نباید در جهت یک مانع بد و یا مانع رهایی باشد.
اینکه در اینجا تاکیدم بر روی نرده هستش بخاطر اینه که متصورم کلمات دیگری هم می شد بجای نرده استفاده کرد اما از اونجایی که سهراب برای انتخاب کلمات بسیار دقیق بوده و در یادداشتهایی هم از استفاده نابجای کلمات توسط شاعران اظهار گله مندی کرده (مثلا: حمله واژه به فک شاعر) باید دقت بسیاری برای کشف ارتباط بین کلمات و نظر شاعر نسبت به کلمات داشت.
همیشه احساس و عقل دو عنصر متضاد با هم بوده اند. ساعت نه ابر آمد، کفه ی احساسات رو پر می کنه در حالی که وقتی از نرده صحبت میشه مانعی (همون نرده) برای غلبه بر این کفه پر شده، به میدون میاد. اونچه که من برداشت کردم این بود که نرده رو باید اشاره به عقل تعبیر کرد. در جاهای دیگه هم سهراب از مناسب و مطلوب نبودن امتداد یافتن چنین وضعیتی (ساعت نه ابر آمد) به طور پوشیده صحبت می کنه، شاید بهترین مصداقش همون شعر نشانی باشه: پس به سمت گل تنهایی می پیچی - دو قدم مانده به گل، پای فواره جاوید ...
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
در خصوص نام کتاب "مرگ رنگ"
رنگ
مجاز از پوست همه عالم و عالمیانه، مرگ این پوست، یعنی شخص متوجه شده که
چیزی در زیر این پوسته وجود داره، و این سرآغاز راه شناخت محسوب میشه .
وقتی
از شب صحبت می کنیم چی رو می تونیم تصور کنیم، یه وضعیتی که هیچ جا دیده
نمیشه که اشاره به عدم آگاهیه و ما می تونیم با لمس کردن نسبت به محیط
اطرافمون شناخت پیدا کنیم که این هم می تونه اشاره به عدم بصیرت داشته
باشه، بصور عام، شب مجاز از وضعیت یا مرحله ای از شناخت هست که ما فقط
خودمون رو پیدا کردیم ! همون آشفتگی آغازین که دکتر عطاری ازش استفاده کرده
سرد
بودن در شعر سهراب رو باید روبروی گرم بودن در شعرش قرار بدیم، "به گرمی
یک سیب می کند مانوس" این گرما رو من اینطور تصور می کنم: مشاهده ارتباط
بدوی بین سیب و بیننده، چیزی به نام تنهایی که فقط و فقط از راه علم قابل
حصوله. وقتی از سرد بودن گفته شده و از این مطلب استفاده کنیم، می تونیم
بگیم هم تاکیدی هست بر عدم دانش کافی و هم نشون دهنده جدا شدن و عدم تعلق
و یا عدم میل به دنیا .
وقتی به اشعار سهراب دقت کنیم می بینیم که "من"
اشاره به شخص نداره، بلکه اشاره به روح شخص داره . کما اینکه یکی از
کلماتی که استفاده می کنیم و موید وجود روح میشه همین کلمه "من" ه. من
افسرده، افسردگی روحش رو بیان می کنه که تو این شرایط، شاید از فرط تنهایی
افسرده اس.
راه دور که مشخصه :) پایی خسته، اشاره به جسم ناتوان داره، "چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من"
تیرگی
رو اگه تاریکی حساب کنیم اونوقت منظور تاریکی رو تو شعر سهراب می دونیم که
با کلمه شب تقریبا هم معناست . اما سهراب اگه این معنی منظورش بود خب از
کمله تاریکی استفاده می کرد، پس اینجا چیزی باید باشه که به چراغ مرده هم
ربط داشته باشه . "تیره" کجا کاربرد داره، مثلا رنگ تیره ! ذرات رنگ سبز
با رنگ سیاه آمیخته شده و سبز تیره ایجاد شده. اینجا تیره شدن موجب مردن
چراغ شده، یه نگاهی هم به سینمایی "ارباب حلقه ها" : هر چقدر قدرت سایرون
بیشتر می شد حلقه که به دست فرودو بود نیروی بیشتری به اون وارد می کرد تا
حدی که در مرحله آخر، حلقه، قلب فرودو رو تسخیر کرد... . تیرگی با تاریکی
مساوی نیست، تیرگی برگرفته از آمیخته شدن با سیاهیه، این آمیختگی با
سیاهی، باعث مرگ چراغ شده . شاعر داره از بیرون به داخل نگاه می کنه و
چراغ رو می بینه، اما چراغ که نماد فطرته رو در دنیای بیرون (ظاهر) مرده
(= فراموش شده) می بینه، چرا که شدت آمیختگی آدم ها با عالم جسمانی زیاد
شده و توجهی به چراغ صورت نمی گیره .
اینجا عبور کردن به تنهایی انجام
میشه، و شاعر منکر این نیست که کسان دیگه در پس و پیش اون در عبور از جاده
هستن، تنهایی به فعل عبور کردن نسبت داده شده . "می کنم" شامل ضمیر فاعلی
"من"ه . من هم که روح بود ... روح شاعر، شاعر رو به راه انداخته و از جاده
عبور میده، به تنهایی .
اما
ای حرمت سپیدی کاغذ !
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند.
در ذهن حال ، جاذبه شکل
از دست می رود.
سپیدی کاغذ ! یه کاغذ رو در نظر میگیریم، عموما کاغذها سفید هستن بعد
چیزهایی روی کاغذ نوشته میشن، درصدی از سپیدی کاغذ به خاطر نوشته شدن
(تولد و زندگی) حروف از بین میرن، گذشته از معنای سپیدی کاغذ، حرمتش هست
که اینجا خطاب شده !
مصرع بعدی رو اول اینطور معنی کنیم:
1. غیبت مرکب رو به معنی نبودن و غایب بودن مرکب فرض کنیم .
2. غیبت مرکب رو به معنی غفلت و عدم آگاهی نسبت به غفلت فرض کنیم .
3 . غیبت مرکب رو فنا فی الله فرض کنیم .
بر اساس فرض اول، مشاق زدن نبض حروف : زدن نبض اشاره به زندگی و زنده
موندنه، تمام حرفایی که می زنیم از حروف تشکیل میشن، پس حروف پایه و اجزا
تشکیل دهنده تکلم، مرکب چیزی که با اون بشه حروف رو روی سپیدی کاغذ نوشت !
و در حالت کلی مرکب می تونه مجاز از نیرو و توان و یا اشتیاف و دلیل تکلم
باشه .
بر اساس فرض دوم، آدم خودش رو و شاکله خودش رو از ذهن حال، خارج کرده و
فراموش کرده یعنی در حال زندگی نمی کنه و هیچ چیز برای کسی که در حال نیست
قابل درک نیست، پس در زمانه ای که کسی قدرت ادراک نداره، تکلم بیهوده اس !
و به سختی و در مشقت، حرف زدن و نوشتن، زنده موندن ! کس این کرشمه نبیند
که من همی نگرم !
بر اساس فرض سوم، مشاق زدن نبض حروف در حالی که "من"ی وجود نداره، به
مفهوم انجام دادن هر عملی فقط برای رضای معشوق هست . نبض اعمالی که در جهت
خواسته های "من" هستن به سختی می زنه !
و اما معنی چهارم:
کمله "ما" از دو حرف م،ا تشکیل شده، و مشاق به معنی مشقت زیاد، زدن نبض هم
کنایه از زنده موندن، و مرکب چیزی باید باشه که بتونه م و ا رو به هم وصل
کنه یعنی بتونه وجود "ما" رو نگه داره. که اینجا هم گفته شده در عدم وجود
مرکب، با مشقت زیاد نبض "ما" می زنه ! چه چیز باعث میشه که "ما" زنده
بمونه و نبضش بزنه .
حروف م،ا که ما میشه از چی گرفته شده یا چه چیزایی ما رو تشکیل میدن. حروف مجاز از اجزای ماست .
برگردیم به توحید، اینجا بازم "کثرت در عین وحدت" یک چیزهایی باعث تشکیل
شدن ما شده ! مثه دیوار که از وحدت اشیا کثیری بوجود اومده بود.
پس مرکب مجاز از توحید بود .
خطاب به سپیدی کاغذ، که زندگی حروف به خاطر تو نیست و استفاده از حرمت،
نشون میده شاعر با در نظر داشتن استلزام به بستری به نام سپیدی کاغذ برای
نوشتن حروف، زندگی حروف رو وحدت بین حروف می دونه . منظور شاعر می تونه
معنا گرایی و باز هم اشاره به جوردیگر بینی باشه حتی به کلمات ساده، و
الهام از هر چیز ناچیز و در حد اپسیلونی به اندازه وحدت حروف تشکیل دهنده
کلمه ما در مقابل سپیدی پر رنگ و وسیع کاغذی که بستر همین حروفه .
البته باید ذکر کنم که کاغذ اشاره به روح داره، و سپیدی: قابلیت پرورش روح . و حرمت، مسئولیت پروش روح . شما اینها رو جایگزین کنین .
جاذبه شکل، کنایه از نگاه کردن به پوست و ظاهر بر اثر ظاهر بینیست، بعد از اینکه جان اشیا رو در توحید معرفی می کنه، حالا برای شناخت هرچیزی، پنجره ای داره که بعد از پوست و ظاهر و شکل اشیا به درون اشیا باز میشه. نظر را نغز کن تا نغز بینی گذر از پوست کن تا مغز بینی .